» داستانک جدید

داستان های کوتاه و حکمت آموز دی ۹۰

داستان های کوتاه و حکمت آموز دی 90

داستان پرو بازی


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

برچسب ها : می باشند.

  • نوشته : مدیر
  • تاریخ : ۲۲ آذر ۱۳۹۰

داستان پند آموز بزرگترین افتخار

داستان پند آموز بزرگترین افتخار

سر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟

مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است

به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم

او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم……


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

برچسب ها : می باشند.

  • نوشته : مدیر
  • تاریخ : ۲۳ بهمن ۱۳۸۹

داستان خواندنی و غمگین در پی خوشبختی

داستان خواندنی و غمگین در پی خوشبختی

داستان خواندنی و غمگین در پی خوشبختی


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

برچسب ها : می باشند.

  • نوشته : مدیر
  • تاریخ : ۱۱ بهمن ۱۳۸۹

داستان جدید مردی که از کتک خوردنش هم پول درآورد

داستان جدید مردی که از کتک خوردنش هم پول درآورد

ماه گذشته خبری منتشر شد که شاید درنگاه اول چندان نباید جلب توجه می کرد. اما عکسی که همراه آن در صفحه اول روزنامه های انگلیسی به چاپ رسیده بود سبب شد تا قربانی این سرقت شهرتی جهانی پیدا کند.

برنی اکلستون مدیر مسابقات اتومبیلرانی فرمول یک در جهان که دارایی او بیش از دو میلیون پوند تخمین زده می شود در بیرون دفتر کارش در منطقه بریج نایت در مرکز لندن مورد حمله چهار مرد قرار گرفت و ساعت همراه او با ارزش بیش از دویست هزار دلار در کنار سایر اموال شخصی او به سرقت رفت .اما آقای اکلستون هشتاد ساله که شم اقتصادی و رسانه ای قوی دارد حتی پس از این حادثه ناگوار و در حالیکه چهره ای کج وکوله و چشمی متورم داشت با مدیر شرکت ساعت سازی هابلوت – شرکت رسمی سازنده ساعتهای مسابقات فرمول یک – تماس گرفت و به آنها پیشنهاد داد تا از چهره به هم ریخته او  برای یک آگهی تبلیغاتی استفاده کنند


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

برچسب ها : می باشند.

  • نوشته : مدیر
  • تاریخ : ۲۲ دی ۱۳۸۹

داستان های کوتاه جدید و آموزنده و خواندنی

جدید ترین داستانک های روز

 

داستان های کوتاه جدید و آموزنده و خواندنی

 

 

دهقان پیر
دهقان پیر، با ناله می گفت:ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست، با وجود اینهمه بدبختی، نمیدانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم دخترم را چپ آفریده است؟! دخترم همه چیز را دو تا می بیند!
ارباب پرخاش کرد که بدبخت!چهل سالست نان مرا زهر مار میکنی! مگر کور بودی ندیدی که چشم دختر من هم چپ است؟!
گفت چرا ارباب دیدم..اما..چیزی که هست، دختر شما همه ی …این خوشبختی ها را دوتا می بیند…ولی دختر من اینهمه بدبختی ها را…
کشیش و قهرمان
کشیش به قهرمان  در حال مرگ : شیطان را لعنت کن پســـــــرم ! قهرمان : الان وقت این نیست که برای خودم دشمن بتراشم پـــــــدر!

 

 

 

 


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

برچسب ها : می باشند.

  • نوشته : مدیر
  • تاریخ : ۲۰ دی ۱۳۸۹
  • Page 1 of 3
  • 1
  • <